تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

مي گويند شيشه ها احساس ندارند اما وقتي روي شيشه بخار گرفته اي نوشتم: دوستت دارم آرام گريست....

شب

پشت پرواز تب ثانیه ها جاری بود

یک پرنده قفسش ساعت دیواری بود

شب به انگیزه ی پایان خودش پاسخ داد

ماه در مزرعه مشغول سحر کاری بود

پشت هر ثانیه ای تازه نشستم که هنوز

دلم آماده ترین قسمت بیداری بود

ساعت از سبز گذشت و دلم از حوصله پر

سهم کو؟ کو؟ ی دلم خلوت اجباری بود؟

تیک تاک از نفس افتاد ودلم پر پر زد

باز هم لحظه شماری ...وچه تکراری بود

سیب در چشم تو آغاز شد ودست شدم

چیدن چند غزل_گریه که ناچاری بود

من به پروانگی بخت خودم شک کردم

آبی روسری ات روی پرم جاری بود

روسری آبی من! سر به هوا مثل درخت

خاک من تشنه ی آن لحظه که می باری بود

کاش می شد سفری تا شب چشمان شما

وشما پنجره ها پاسخ تان آری بود

 

سید وحید سمنان

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:49  توسط آریا  | 

چرا نمي شناسمت؟

مي دانم مرا نمي شنوي و من اين را از سيبي كه از دستت افتاد فهميدم

ديگر به غربت چشمهايت خو كرده‌ام و به دردهاي بادكردۀ روحم

كه از قاب تنم بيرون زده‌اند

با توام بي حضور تو

بي مني با حضور من

مي بيني تا كجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازك پروانه نشكند.

همه سهم من از خود دلي بود كه به تو دادم و هر شب بغض گلويت را در تابوت

سياهي كه برايم ساخته بودي گريستم و تو هرگز ندانستي كه زخم‌هايت، زخم‌هاي مكررم بودند

نخ هاي آبي ام تمام شده‌اند و گل‌هاي بقچه‌ي چهل تيكه دلم ناتمام مانده‌اند.

بايد پيش از بند آمدن باران بميرم.    

 

  حسين پناهي

 

                                         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:40  توسط آریا  | 

تشنه‌ام،خورشيد مي‌خواهم‌

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:35  توسط آریا  | 

حالا که رفته ای...

حالا که رفته ای

سراغ کلمات نمی روم

خسته وبی حوصله اند .

ترانه نمی خوانند.

شعر نمی شوند.

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبه رو

هیچ نمی خواند.

فقط می گویی:

کو کو؟

حالا که رفته ای کنارش می نشینم

گریه نمی کند.

دستش را می گیرم

گریه نمی کند

به پایش می افتم

گریه نمی کند.

نکند اتفاقی افتاده است

که شعر گریه نمی کند.

حالا که رفته ای

تعجب می کنم

همه کلمات مداد بر می دارند

همه ی کلمات شاعر شده اند.

محمدرضا عبدالملکیان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:29  توسط آریا  | 

دعای زندگی

بي شك عشق به دوست چنين است

چون مني كه تو را دوست مي دارم . زندگي معما گونه است

و نمي دانم كه در وجود تو غريو شادي سر مي دهم و مي گريم

يا تو نيك بختي و رنجي را برايم به ارمغان آورده اي .

 

ترا با تمامي اندوه نهفته در وجودت دوست مي دارم

اگر چاره اي جز نابودي من نداشته باشي

خود را از دستان تو نخواهم رهاند

چون دوستي كه از آغوش ديگري جدا نمي شود .

 

با تمام توان ترا در آغوش خواهم فشرد !

بگذار تا شعله هايت مرا بسوزاند

بگذار تا در آتش اين نبرد

معماي وجود ترا ژرف تر دريابم .

 

هزاران سال چنين خواهم بود ! چنين خواهم انديشيد !

مرا در آغوش خود گير !

آيا از هديه دادن به من نيك بخت نمي شوي ؟

به راستي كه هنوز دردي نهفته در وجود توست .

                            ( لو سالومه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:21  توسط آریا  | 

نامه

کجارفتی که دلتنگم برایت                                   برای لحظه یی از خنده هایت

به دریای نگاهم ساحلی نیست                              که جاماند برایم رد پایت

وامشب......درکنار قاب خالی                               دلم را میکشانم در هوایت

تو می آیی؟نه میدانم دروغ است                            تفال هم زدم با نامه هایت

ومن کشتم رقیبت,دفترم را                                   اجابت کرده ام آیا دعایت

دوباره نامه ی من بی جواب است                          تومی سوزانی آن را درنهایت

کجاهستی که دلتنگم برایت                                   برای توبرای شانه هایت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:13  توسط آریا  | 

سری 1 عکسهای دیگر در ادامه مطلب (11 عکس)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:23  توسط آریا  | 

ساقیا

ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست....

یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست...

ساقیا امشب مخالف می نوازد ساز تو...

یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:27  توسط آریا  | 

داستان زیبا (از طرف نیکا خانوم)

سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نيمکتی بی خيال هياهوی مسافران و عابران.شنيد که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنيد اما حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نيمکت چوبی رنگ پريده و دستش وبال گردنش بود.

در راه که می دويدتکرار صحنه آخر،تصوير او بودکه می رفت تا تنهايی را به آغوش نگرانش باز گرداند.

- بمان!

- نمی توانم

- رفتن تو چيزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنيم.

- نمی توانم! هميشه همين را می گويی اما هيچ گاه چيزی حل نشده

- ولی آخر من و تو...

- من تصميمم را گرفته ام؛می روم.

تصوير آخرين نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرين بار در آغوش بگيرمت.

دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرين چيزيست که در دنيا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گريه گفت:

- باشد ،باشد ديگر نمی نويسم،قول می دهم!

- نمی توانی!می نويسی،می نويسی.

- دستم بشکند اگر ديگر قلم در دست گرفتم.نمی نويسم! بمان!

- صد بار گفتی ،باز نوشتی . ديگر...

وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بيايد رفته بود.در راه که می دويد نفس نفس می زد. به ايستگاه که رسيد سوار شده بودند. نشست روی نيمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرين چيزی که برايش مانده بود را از دست داده بودو حال ديگر...

نگاه خشمگينی به دستش انداخت و نگاه خشمگين تری به نيمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بيمارستان بود با دستی وبال گردنش. ديگر ننوشت.نمی دانم ديروز بود يا سالها قبل. به هر حال ديگر ننوشت.

سکوت که دوباره ايستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بيايدو بنشيند روی نيمکت سبز رنگ پريده و به آسمان خيره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشيند و بعد برود. کار هر روزش بود.چيزی در اين سالها تغيير نکرده بود. تا آن روز که او را ديد . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولين بار بعد از اين همه سال يکهو پايين ريخت.

- مادر! بنشينيم روی اين نيمکت؟

- پسرم ، زود تر برويم بهتر است.

- نه مادر بنشين، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چيزی در دفترم بنويسم.

پسرک دفتر کوچکی از جيبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.بنويس! مثل اينکه اين نوشتن هيچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شايد ثانيه ای يا دقيقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی  به دفتر پسرک خيره شدند. 

((قطار می رود. تند می رود. اما در ايستگاه ها می ايستد.قطار هميشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ايستد.وقتی که در ايستگاه دو قطار به هم می رسند خيلی قشنگ است. من خيلی دوست دارم.))

پسرک آستين مادرش را  کشيدو با هيجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسيدند ،به هم رسيدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

- بله پسرم . رسيدند.

- مادر يادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

- بله پسرم می نوشت.خيلی هم زيبا می نوشت.

- پدرم راجع به قطار هم  چيزی نوشته بود؟

- بله پسرم نوشته بود.

- برايم بگو

- باشد . می گويم:

((قطار زندگی من

از اين سياه چاله سنگی

عبور خواهد کرد

و خواهد برد ترا

به سرزمين ياس و رازقی

قطار عمر من

تويی!

...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در اين لحظه صدای مرد ادامه داد:

((و تو

مسافر هميشه اين قطار

خواهی ماند

و من

تو را به جشن ماه و خورشيد

در يک روز خواهم برد

بمان کنارم

که اين قطار هرگز...

چشمان زن از اشک لبريز شد و هق هق گريه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرين چيزی بود که در دنيا برايش مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غريبه را با بهتی بيشتر و زن تنها در هق هق گريه اش می گفت:

- من را ببخش، من را ببخش.

- من ديگر ننوشتم. در اين سالها هيچ گاه قلم در دست نگرفتم.

- و من تمام اين سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

- من ديگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

- من را ببخش،ببخش.

- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکيده بود و خيال بند آمدن نداشت و زن فقط می بوسيدش و اشک هايش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرين باری بود که از آن ايستگاه سوار   قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ايستگاه رد شديد،يک نيمکت رنگ پريده سبز آنجاست. درست سمت راست ايستگاه. ببينيد کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است يا نه!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:1  توسط آریا  | 

دیوونه

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:55  توسط آریا  |